تبليغاتX
لذت حسرت
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی صفحه محال است که تفسیر کنم

فریاده   گلین   نازلی   نگاریم    گئدیر    الدن

همدم     اولوب   اغیاریله  یاریم    گئدیر   الدن

رفتاری گوزل نطقی گوزل باخماسی  گویچک

آهو   کیمی   باخدیقجا   قراریم   گئدیر    الدن

حسرتله     قالار    گوزلریم    آخر     دالسیجا

هجران  یئلی   اسدیکجه  بهاریم   گئدیر  الدن

ناز ایله  سه   نازین  چکرم   اول  دسه  اوللم

یوخ چاره یولوم  شعر  و  شعاریم  گئدیر  الدن

آواره  قالان  من ، غم   هیجرینده   یانان  من

آخر  نه  دییم   شعر   و  شعاریم   گئدیر  الدن

زلفین  توکوب   اطرافه  گئیب  جامه زررین    

آماده   اولوب  گئتمه  گه   یاریم   گئدیر   الدن

داستان این شعر مربوط میشه به دختری به نام فرحناز که حرف اول هر بیت با حرفهای اسمش نوشته شده است و ....داستان همیشگی جدایی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط دامین  | 

زندگی اقیانوس متلاطمی است که خود را در میان آن تنها میبینم ،

 یا بیابانی است پهناور که آرزوهایم همچون سرابی است که هرگز به آن نخواهم رسید ،

یا کوهستانی است  که غمها و مشکلات زندگی همچون کوههای سر به فلک کشیده اطرافم را محاصره کرده ،

آیا میتوانم به زندگی ،اینچنان ادامه دهم ؟

 به دنیای کودکان می نگرم،

میبینم دنیای آنها جایگاه خاطرات شیرین و زیبا و زندگیشان آگنده از خوبی ، خنده ،شیرینی ،عشق ،محبت ،دوستی ،صفا و صمیمیت و........ بدور از تمام کینه ها و نفرتها و دوروئیهاست.

چه خوب است اینسان زندگی کردن .

پس مشکلات را به خود سخت نگیریم و به زندگی و آینده و اطرافیان خوشبین باشیم و نفرت و کینه را از دل بزداییم.

آری:

زندگی ، شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد،با تمام خاطرات........!

..............................................................................................................................

نوشته ای بود از خواهر  عزیزیم که در سال۱۳۸۲در سن ۳۷ سالگی برای همیشه با ما خداحافظی کرد ،

روحش شاد و یادش گرامی باد...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط دامین  | 

مرا ندیده برفتی،ندیده ام بگرفتی

برو برو که گرفتار خود ندیده برفتی

بیا که با همه دوری،دل ازتو وانگرفتم

برو که با همه یاری مرا ندیده گرفتی

به عرش رفت فغانم چورفتن توشنیدم

تو فارغی که برفتی فغان من نشنیدی

به دوستی تو نازم که از دیار محبت

غریب وار سفر کردی و به دوست نگفتی

چرابه یادتو ای گل چو اندلیب ننالم

که در بهار جوانی به کام دل نشکفتی

زخسته جانییت ای چشم خونگریسته پیداست

که از فغان دلم دوش تا به صبح نخفتی

گناه طالع من بود ،رو نهفتنت ازمن

ولی تو راز دل ، از رازدار خویش نهفتی

توشهریار به سرو،زیرخاک کوی ندامت

که او برفت و تو خاک رهش به دیده نهفتی

شهریار

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط دامین  | 

IMG4UP

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط دامین  | 


شنيدم که چون قوي زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشنيد به موجی

رود گوشه اي ، دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شمع

که خود در ميان غزلها بمير د

گروهي بر آنند، مرغ شيدا

کجا عاشقي کرد آنجا بميرد

شب مرگ از بيم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نکته گيرم که باور نکردم

نديدم که قويي به صحرا بميرد

چو رودي از آغوش دريا برآمد

شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي، آغوش وا کن

که ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط دامین  | 


آمد امّا در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را ، مستي رويا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ي دل ، شسته بود
عکس شيدايي ، در آن آيينه ي سيما نبود

لب همان لب بود، امّا بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود ، امّا مست و بي پروا نبود

در دل بيزار خود جز بيم رسوايي نداشت
گرچه روزي هم نشين ، جز با منِ رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را ، نشان ، از آتش سودا نبود

ديدم ، آن چشم درخشان را ، ولي در اين صدف
گوهر اشکي که من مي خواستم ، پيدا نبود

بر لبِ لرزان من ، فريادِ دل ، خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ، ديگري هم بود ، امّا اي دريغ
آگَه از دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط دامین  | 

به کجا چنین شتابان؟
  گون از نسیم پرسید
  دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟

   ز غبار این بیابان؟
  همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم
  به کجا چنین شتابان؟
  به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

  سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
  چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
  به شکوفه ها به باران
  برسان سلام ما را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط دامین  | 

مرتضی عبدالهی

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط دامین  | 

غصه هم خواهد رفت ، به حباب لب

 یک رود قسم وبه کوتاهی آن لحظه ي

  شادی که گذشت / غصه هم

 خواهد رفت  ،آنچنانی که فقط

 خاطره ای خواهد ماند ، لحظه را در

 یابیم ، باور روز برای گذر از شب

کافیست
 
-

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط دامین  | 

خورشید به عادت همیشگی خود  سرگرم وداع با روز بود.

گوشه هایی از آسمان نیلی که خورشید غروب میکرد ،سرخی ممزوج شده به اشعه ی طلایی آفتاب،جلوه ی خاصی به طبیعت بخشیده بود .

گویا یکی از دروازه بانان عشق را قربان نموده اند.

درختان سر به فلک کشیده گاه گاهی با وزش باد میرقصیدند ،پرستوهای مهاجر به لانه هایشان برمیگشتند،و او هم قدمهایش را به سوی من برمیداشت تا برای آخرین دیدار و خداحافظی نزد من بیاید .

قطرات اشک جدایی به گرد چشمانم حلقه زده بود .

از این که طبیعت تصمیم داشت سنگ تفرقه میان اندازد ،رنج میبردم.دیدگانم اندام زیبائی را محاصره کرده بود.

برای آخرین لحظات که او در غم دوری من اشک میریخت و من لطافت موهایش و قطرات اشکهایش را روی صورتم حس میکردم با تبسم به دیاری دور دست سفر را شروع کردم........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط دامین  |