تبليغاتX
لذت حسرت

لذت حسرت

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی صفحه محال است که تفسیر کنم
شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد!
ای خوش آن شمعی که روشن میکند ویرانه را!!!
+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت3:18 بعد از ظهرتوسط دامین |
من از جهانی دگرم
 من از جهانی دگرم "

ساقی از این عا لم واهی رهایم کن

نمی خواهم در این هیبت بمانم 

بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن

تو را اینجا به صدها رنگ می جویند

تو را با حیله و نیرنگ می جویند

تو را با نیزه ها در جنگ می جویند

بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن

تو جان  می بخشی  و اینجا  به  فتوای  تو

میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم

نمی دانم کی ام من  نمی دانم کی ام من

 آدمم  روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم

تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن

بیا از این  تنه آلوده غمگین جدایم  کن

اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست

پس ای  مردم خدا اینجاست خدا اینجاست

خدا در قلب انسانهاست

به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست

همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود

 در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن

بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن

 

                                                                                                 همای

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت10:24 بعد از ظهرتوسط دامین |
مِی
حلقه حلقه مِی  به جامم ریختی

شعله ی عشقی بدل آویختی

شعله شعله بزم ما روشن شدی

کاخگر از دل تا لبِ جان سوختی

هیمه هیمه آتشی آمد پدید

وین شراره از ازل بفروختی

دره دره  رفتم و دل در برم

شور و شادی را به غم بفروختی

رشته رشته چشمم از سوزن مژه

اطلسی اشکین بر ِ  جان دوختی

پهنه پهنه دشت و هامونم فشرد

وز لبانم تشنگی بفروختی

هاله هاله گم شدم در این خیال

تو نه خود،نه بی خودی آموختی.....

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت5:0 بعد از ظهرتوسط دامین |

دیبا غم دل گو که غریبانه بگرییم.....سر پیش هم آریم ودودیوانه بگرییم........

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت11:32 بعد از ظهرتوسط دامین |
خود سوختگان

داد درویشی از سر تمحید               

 سر قلیان خویش را به مرید

 گفت از دوزخ ای نکو کردار              

  قدری اتش به روی ان بگذار

 بگرفت و ببرد و باز اورد                   

 عقد گوهر زدرج راز اورد 

گفت در دوزخ هرچه گردیدم              

 درکات حجیم را دیدم

 هیزم و اتش و ذغال نبود                  

اخگری بهر اشتعال نبود

 هیچ کس اتشی نمی افروخت       

  زاتش خویش هر کسی می سوخت

                                                       شعر از صغیر اصفهانی

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت3:48 بعد از ظهرتوسط دامین |
محتسب

 

 محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

 گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

 گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست

 گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم

گفت والی از کجا در خانه خمار نیست

 گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

 گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

 گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست

 گفت اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

 گفت می بسیار خورئی زان چنین بیخود شدی

گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

 گفت باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

  شعر از پروین  اعتصامی 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت4:45 بعد از ظهرتوسط دامین |
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید...

دل من گرفته اینجا ،هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

دل من گرفته اینجا ،دل من گرفته اینجا،دل من گرفته اینجا.................

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت4:44 بعد از ظهرتوسط دامین |
دراین دنیای ویران ،خودم را برای خواندن چند بیتی خوشحال مبینم...

.............................................

.............................................

.............................................

.............................................

.....

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت3:58 بعد از ظهرتوسط دامین |
"بی تو اما با چه حالی من از آن کوچه گذشتم
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

 

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

 

تا تو فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

 

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز

نتوانم               نتوانم                 نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

 

اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم، نگسستم ،نرمیدم

 

 

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

 

"بی تو اما با چه حالی من از آن کوچه گذشتم


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت9:19 قبل از ظهرتوسط دامین |
من مهاجر هستم......
شهرمن، شهر دل است ......عاشقی شغل من و پیشه ی من شیدائی است!

خانه ام پشت خرابات مغان ،کوچه ی عشق و جنون.....جنب میخانه ی حافظ باشد!

من مهاجر هستم ...!

دیر سالی است که از کشور روح......از بهشت جاوید پدرم رانده شده!!!

که در آن ،جویی از شیر و شکر ،شهد و عسل جاری بود!

میوه از شاخ درخت در دهان می افتاد!

پدرم در گذر وسوسه ها.......همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت!

من امروز همه ی دنیا را،،،میفروشم به جو ئی مهرو کمی عشق!

و دگر هیچ همین...!

من مهاجر هستم...!

سالیانی است در این شهر، گیوه ها فرسودند!

پاها را بنگر،که چه خسته است ،ز بیداریها...!

نازنینم دیری است که به هر کوچه ،به هرخانه و هر پنجره ای!

به هر برکه ی آب،به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه!

عشق را می طلبم....من تو را می طلبم...!

من مهاجر هستم...!

سالیانی است به روز و به تاریکی شب!

بر این گنبد فیروزه، تو را می طلبم!

نازنینم ،من جنت را نه به گندم.......به جو ئی!

میفروشم به نگاهی ، آهی!!!

من مهاجر................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت9:20 قبل از ظهرتوسط دامین |