فریاده گلین نازلی نگاریم گئدیر الدن
همدم اولوب اغیاریله یاریم گئدیر الدن
رفتاری گوزل نطقی گوزل باخماسی گویچک
آهو کیمی باخدیقجا قراریم گئدیر الدن
حسرتله قالار گوزلریم آخر دالسیجا
هجران یئلی اسدیکجه بهاریم گئدیر الدن
ناز ایله سه نازین چکرم اول دسه اوللم
یوخ چاره یولوم شعر و شعاریم گئدیر الدن
آواره قالان من ، غم هیجرینده یانان من
آخر نه دییم شعر و شعاریم گئدیر الدن
زلفین توکوب اطرافه گئیب جامه زررین
آماده اولوب گئتمه گه یاریم گئدیر الدن
داستان این شعر مربوط میشه به دختری به نام فرحناز که حرف اول هر بیت با حرفهای اسمش نوشته شده است و ....داستان همیشگی جدایی...
یا بیابانی است پهناور که آرزوهایم همچون سرابی است که هرگز به آن نخواهم رسید ،
یا کوهستانی است که غمها و مشکلات زندگی همچون کوههای سر به فلک کشیده اطرافم را محاصره کرده ،
آیا میتوانم به زندگی ،اینچنان ادامه دهم ؟
به دنیای کودکان می نگرم،
میبینم دنیای آنها جایگاه خاطرات شیرین و زیبا و زندگیشان آگنده از خوبی ، خنده ،شیرینی ،عشق ،محبت ،دوستی ،صفا و صمیمیت و........ بدور از تمام کینه ها و نفرتها و دوروئیهاست.
چه خوب است اینسان زندگی کردن .
پس مشکلات را به خود سخت نگیریم و به زندگی و آینده و اطرافیان خوشبین باشیم و نفرت و کینه را از دل بزداییم.
آری:
زندگی ، شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد،با تمام خاطرات........!
..............................................................................................................................
نوشته ای بود از خواهر عزیزیم که در سال۱۳۸۲در سن ۳۷ سالگی برای همیشه با ما خداحافظی کرد ،
روحش شاد و یادش گرامی باد...

فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشنيد به موجی
رود گوشه اي ، دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شمع
که خود در ميان غزلها بمير د
گروهي بر آنند، مرغ شيداکجا عاشقي کرد آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نکته گيرم که باور نکردم
نديدم که قويي به صحرا بميرد
چو رودي از آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي، آغوش وا کن
که ميخواهد اين قوي زيبا بميرد
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
مرتضی عبدالهی
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
گوشه هایی از آسمان نیلی که خورشید غروب میکرد ،سرخی ممزوج شده به اشعه ی طلایی آفتاب،جلوه ی خاصی به طبیعت بخشیده بود .
گویا یکی از دروازه بانان عشق را قربان نموده اند.
درختان سر به فلک کشیده گاه گاهی با وزش باد میرقصیدند ،پرستوهای مهاجر به لانه هایشان برمیگشتند،و او هم قدمهایش را به سوی من برمیداشت تا برای آخرین دیدار و خداحافظی نزد من بیاید .
قطرات اشک جدایی به گرد چشمانم حلقه زده بود .
از این که طبیعت تصمیم داشت سنگ تفرقه میان اندازد ،رنج میبردم.دیدگانم اندام زیبائی را محاصره کرده بود.
برای آخرین لحظات که او در غم دوری من اشک میریخت و من لطافت موهایش و قطرات اشکهایش را روی صورتم حس میکردم با تبسم به دیاری دور دست سفر را شروع کردم........